1-در هنگامه ی جنگ های صلیبی ، فرهنگ آنقدر مظلوم نبود که این روزهاست. سپاه اسلام از دروازه ی هر شهری که وارد می گشت ، گویا فرهنگ را در طلایه ی خود وارد می ساخت. از همین رو مردم آن دیار که طعم فرهنگی اسلام را چشیده بودند ارزش های اسلام را می پذیرفتند و منافقین البته همه جا بوده ، هستند و خواهند بود. آن سالها در بطن سپاه اسلام، شبیخون فرهنگی نهفته بود که ارزش مدارانه، ارزش ها را نشر می داد. آن ایام، اسلام ناتوی فرهنگی خدا محور راه انداخته بود – گرچه ظاهرا نظامی بود – و غربی ها چه می فهمیدند که اصلا ناتو چیست!
2-انقلاب اسلامی 57، عظیم ترین تهاجم فرهنگی اسلام به پیکره ی ضد انسانی نظام های غیرالهی بود. ارزش هایی که حضرت روح الله دوباره آنها را مطرح ساخت، به هر مستضعفی ، چه در شاخ آفریقا و چه در قلب آمریکا، می رسید ، راه خود را می یافت. و ظاهرا مشکل اساسی در همین رسیدن پیام بود.
انقلاب ها گرچه ابتدا در مقام سلب اند اما بعد موفقیت در این مرحله با پشتوانه ی تئوریکی که در حین سلب مهیا ساخته اند ، باید در پی ایجاب باشند وگرنه محکوم به فنایند. سلسله درس های ولایت فقیه امام از سال 1348 ، آتش تئوریک استمرار انقلاب را روشن کرد ... و 57 ، انقلاب شد. اساسا انقلاب ها علی الخصوص آنهایی که بناست نظم و وضع جهانی را برهم زنند، اگر محدود به مرزهای خود شوند، چندان زمانی نخواهد گذشت که هویت وجودی خود را از دست خواهند داد، لذا اصل مسلم تمام انقلاب ها، گسترش افکار و ارزش هایی است که انقلاب بنابر آن شکل گرفته است و این همانی است که حضرت روح الله به نام صدور انقلاب از آن یاد کردند.
3-تلقی از صدور انقلاب در همان اوایل آنقدر متنوع بود که نیاز به جریان شناسی برای کشف منظور حضرت روح الله از این استراتژی را لاجرم می سازد. صدور انقلاب به زعم عده ای چون بازرگان و یزدی و اساسا تفکر ملی و ملی – مذهبی ، در وهله ی دوم فرایند مقترسازی ایران بود، چرا که ساختن وطن اولویت دارد و باید به فکر آباد کردن کشور بود. حال مرز آبادانی کشور کجاست که بعد رسیدن به آن، در پی صدور باشیم، مشخص نبود. گرچه این تلقی با مبانی دینی اسلام نیز سازگار نبود.
عده ای که بعدها استحاله شدند هم چون میردامادی – دبیر کل بازداشت شده ی جبهه مشارکت – معتقد به صدور از طریق اعزام نیروهای نظامی به کشورهای مستعد دریافت پیام انقلاب اسلامی بودند. ایراد اساسی این تلقی، مقطعی ، جبارانه ، عدم نفوذ در عمق جان و تا حدودی غیر عملی بودن است. اما جریانی که حضرت روح الله هدایت آن را بر عهده داشت، شبیخون فرهنگی ارزش محور بود. ایشان بارها فرمودند که "اینکه می گوئیم صدور، منظور این نیست که طیاره سوار شویم برویم ... " امام به رساندن پیام انقلاب به گوش مستضعفین جهان اصرار می ورزیدند ، لذا ضمن توصیه های فرهنگی به سفرا و کارمندان سفارت خانه ها و کنسولگری های ایران در کشورهای دیگر می فرمودند که "باید محیط سفارت خانه ها اسلامی باشد" . ایشان هم چنان که در طی طریق انقلاب انقلاب اسلامی، به تروربها نمی دادند و روشنگری را تاکتیک مبارزاتی خود برگزیدند، این بار نیز بر همین روش اصرار داشتند.
4-این روزها که بازار جنگ نرم داغ است و جلسات و جزوات در تبیین این جنگ و راه های حضور و تاثیرگذاری در آن برپاست باید به چند مسئله دقت بیشتر شود:
الف: حضور باید سلبی-ایجابی باشد. به این معنا که ضمن رفع حملات و تک های دشمن، شبیخون فرهنگی از ناحیه ی ما صورت پذیرد. اگر با تشکیک در مبانی وجودی صهیونیزم که همان هولوکاست باشد، جبهه ی مقابل را در عرصه ی رفع شبهه قرار می دهیم، اصول ناب و انسانی اسلام من جمله عدل و کرامت انسانی را نیز چنین در بوق و کرنا کنیم تا هم چنان که طرف مقابل را در تناقض فکری قرار داده ایم ، جایگزین انسانی نیز به او معرفی کرده باشیم.
ب: صدور انقلاب مد نظر امام که در جنگ نرم قابلیت اجرایی بیشتری پیدا خواهد کرد، مبتنی بر ارزش های والای اسلامی است. اگر هدف صدور انقلاب باشد و به آن بعنوان یک رسالت دینی بنگریم، ابزارها و راهکارهای این امر هم باید در مسیر همین ارش ها قرار گیرد. لذا نمی توان تقوای در قول و عمل را نادیده گرفت و ادعای صدور انقلاب کرد. چرا که اساس انقلاب بر تقوای الهی بنا گشته است و بس. (جنگ نرم یا تهاجم ارزشها)
ج: آرمان ها برای عملیاتی شدن علاوه بر بینش صحیح ، محتاج مهارت اند. مهارت هایی که باید آن ها را آموخت و به آن ها از زاویه وجوب مقدمه ی واجب، نگریست. و رسانه یکی از این مهارت هاست. خبرنگار متعهد و متخصص، مستند ساز حزب اللهی، وبلاگ نویس آگاه و ... از جمله مواردی اند که کمبود آن ها احساس می شود و این کمبود ها با کسب مهارت قابل حل خواهند بود. زبان خارجی دانستن اما یک نیاز اساسی است که معمولا نادیده گرفته می شود.
د: هر گاه امری که قابلیت مردمی بودن داشت ، در سیطره ی دولت و حکومت قرار گرفت و اصطلاحا دولتی شد، از تاثیرگذاری اش کاسته شد. گرچه نقش مراکز دولتی در بعد نظارتی قابل نفی نیست اما باید مدل مقابله با جنگ نرم به صورت مردمی نهادینه گردد. NGO ها ، تشکل های دانشجویی و حتی دانش آموزی، مستند سازان مستقل و ... قابلیت های عظیمی در این امر دارند، که می توانند سهم مهمی از این تقابل مبارک را برعهده بگیرند.
ه: شناخت آرمان و تحکیم اعتقادات، اما اولین مرحله است.
اين فايل نيز خلاصه كتاب ولايت فقيه امام خميني(ره)ميباشد.
خلاصهي كتابهاي دكتر سيفزاده (اصول روابط بينالملل الف وب ) و نيز دكتر مشيرزاده ( تحول در نظريههاي روابط بينالملل )و همچنين خلاصه كتاب جهاني شدن سياست: روابط در عصر نوين ؛ هم موجود است ، آنهايي كه علاقهمندند ميل خود را بدهند تا برايشان ارسال نمايم

دیشب صحبت های سردار قاسمی را که توی حسینیه امام خمینی ، پیش آقا صحبت می کرد ، دیدم. تلویزیون زیرنویس کرده بود "فرمانده دفاع مقدس در عرصه فرهنگی"!
مهندس قاسمی یا حاج سعید ... همان سردار بهتر است. توی این آشفته بازاری که سردارها دارند از دست میروند! حفظ اصالت سرداری و اطلاق آن به کسانی که شایسته این لفظ اند ، غنیمت جنگی است . والا! برخلاف بعضی دوستان هم دانشگاهی که معتقدند سردار قاسمی و امثالهم در عوام ماندن دانشجویان عوام مقصرند ، معتقدم خیل عظیمی از همین بچه حزب اللهی هایی که با سردار آشنایند و ظاهرا خواص هم هستند! قسمتی از امام شناسی شان را مدیون اویند. و ما ادراک ما خمینی!
حرف های سردار پیش آقا همانی بود که بارها گفته بود. شیرین اینکه الفاظ و لحن و حرکت های فیزیکی هم همان بود که بود. وقتی شعر محمد کاظم کاظمی را خواند، همان سرداری بود که در "ما مرد جنگیم" و وقتی مشتش را به سینه اش می کوبید انگار "اشراق آوینی" را می بینم. 2 دغدغه سردار عبارت بودند از: جبهه فرهنگی و زمین ماندن کلام آقا. داستان تمثیل های سردار انگار تمامی ندارد. چقدر زیبا جبهه فرهنگی را به جبهه نظامی تشبیه کرد و از گردان های تک نفره و گروهی و خط مرزی و پشتیبانی و فرماندهی و خودی و غیرخودی و خط مقدم و ... گفت. دغدغه دوم شاید اولین باری بود که از صدا و سیما پخش می شد.لب کلام این بود که آقا بعد شما باز هم صحیفه چاپ میکنند و توی کتابخانه های نگهش می دارند. آقا ما نگرانیم که همان کاری که با حرف های حضرت روح الله کردند با کلام شما بکنند. نگرانیم آقا.بعد هم گریزی زد به قطعنامه و ابهامش. هرچه فکر کردم که چه تفاوتی میان صحبت های سردار در این جلسه با سخنرانی در محفل دانشجویی هست، چیزی در نیامد. شاید بشود از همین خیلی نتیجه ها گرفت اما صریح بودن سردار را بیشتر می پسندم! خدا حفظش کند.
كمي زياد شد گفتيم به عنوان يك مطلب بگذاريم.
سلام دوباره مجدد
اولا : بي نام بودن دوستاني را كه با آنها در تعامل هستم را نميپسندم ، دانستن نام و نشان افراد خود آغازي براي يك ارتباط است، لذا مهم است و در روايتي از امام صادق (ع) ( اگر اشتباه نكنم ) اشاره شده كه روا نيست كه در سفر نام همسفر خود را نداني.
اما بحث خودمان :
فكر كنم تعريف بنده از معنويت ، با آنچه شما در ذهن داريد متفاوت است.معنويت را بنده معناي آنچه را كه انجام ميدهيم ميدانم.يعني بدانم براي چه هستم ، به كجا و چگونه بايد بروم؟ اگر اينها را بدانم ، معنويت در زندگيام را ميبينم و احساس ميكنم.يعني مخالف اين ميشود پوچي . معنويت هم باطل دارد و هم حق ، و بايد بگويم بعضي از همين معنويتهاي به ظاهر حق را باطل ميدانم.
اينكه كار من كه فايدهاي براي دين خدا دارد و فعل من تنها براي رشد خودم هست ، هم با شما موافقم هم مخالف.موافق از آن جهت كه تمام افعال ما در دنيا ، چيزي جز نفع براي خودمان در نهايت ندارد ، حتي عبادات ما و افعالي كه از روي اخلاص كامل انجام ميشود ، نهايتا باعث رشد فرد در نظام تكاملي خواهد شد. اين تكامل ميتواند سمت و سويي داشته باشد يا به سمت خدا يا به سمت طاغوت.
خداوند بينياز است از تمام افعال ما « ان الله غني عن العالمين » و نيازمند اصلي ما هستيم « انت الفقرا الي الله ». لذا تمام افعال ما حتي با نام ياري دين در نهايت ياري خودمان است. اما بحث ياري دين در نمود اجتماعي آن است ، يعني كمك به جاري شدن دين در سطح اجتماع ، اين سطح تحليل را بايد مدنظر قرار داد و بنده از همين جهت با شما مخالفم. تمام افعال اجتماعي بنده و شما ميتواند هم به دين خدا كمك كند و يا خلاف آن باشد.نگاه به كوچكي كار نكنيد ، چرا كه تاريخ را همين افعال كوچك ميسازند. اجتماع مجموعهاي از افراد است و كار هر فرد بر كل سيستم تاثير گذار است و اگر اين كار گروهي و سيستماتيك باشد اثر آن بيشتر است ، داريم كه قيام براي خدا را چه انفرادي چه جمعي بايد انجام داد.( ان تقومو لله مثني و فرادا ).
البته تمام اينها منافي احساس نياز شما به داشتن كلاسهايي در باب شناخت نفس و شناخت انسان و مباحث مربوط به علم اخلاق نيست ، اما اين نكته را بايد در نظر نيز داشت كه علم اخلاق في نقسه نبايد جذبه داشته باشد بلكه استفاده از آن است كه مهم است. همچنين به سواستفادههايي كه از اين علم هم ميشود بايد توجه داشت.رهبري هرگاه به معنويت اشاره داشتهاند ( به اين معناي خاص ) پشت بند آن تذكر دادهاند كه نكند در دام دكانهايي كه به اين نام باز شدهاند گرفتار شويم.
در آخر يك خاطره را از كتاب يادي از استاد ( كتاب يادنامه استاد سيد منيرالدين هاشمي -موسس فرهنگستان علوم اسلامي - برايت ميآورم :
«وقتي صحبت از سير و سلوك و ذكر و رياضات به پيش ميآمد ، ميفرمودند : اينها همه خوب است لكن اگر خوب دقت كنيد در ته اين قضايا ، توجه به خود و رشد و تعالي خود است و كمتر توجه به ياري دين خداست.شما خود را فراموش كنيد و بر اساس وظيفه براي ياري دين خدا اقدام كنيد ، خداوند خودش همه چيز را تفضل ميكند ، و اضافه كردند : شما به دنبال توليد گندم باشيد ،كاه خود به خود حاصل ميشود.»
ببخشيد طولاني شد.
* از اين به بعد بايد بدانيم ، مصلحت انديشي لازم است براي ما ، نمي توانيم از زير بار سنگين آن شانه خالي كنيم ، بايد بفهميم كه آرمان با مصلحت تقابلي ندارد و انجا كه مصلحت لازم است خودش آرمان ما خواهد بود ، تنها مصداق يابي آن سخت است ، و در بعض موارد محال.ظريف تر و دقيق تر به موضوعات نگاه شود ، بصيرت بايد داشته باشيم و ... ( از ما كه بر نمي آيد ، بذار همون آرمان خواهي دانشجويانمون رو داشته باشيم بابا ).
* نكته اي ديگه كه آقا اشاره كرد ، تشخيص اتفاق اصلي از فرعي ، اهميت دادن به هر كدام به اندازه خودشان ، است . نكته اي بسيار كاربردي براي ماها بود.
* به بهانه ماه رمضان ، خدا قسمت كرد تا چند قطعه از حمد عارفان رو ببينم ، اما چيزي حدود نصفش رو نفهميدم ، با اينكه ساده مي گفت امام، اما سنگين و اهل فني بود . البته من باب ديدن روي امام و شادي دلمان هنوز ادامه اش مي دهيم.
* اينم بايد بگم كه منم مثل خيلي ها از اعترافات كسايي مثل حجاريان اندر عجبم ، اگه كسي مي تونه چند دليل عقلاني براي ما بياره در نظرات اشاره اي داشته باشد. تا ما را از اين تعجب و حيرت خارج كند.فكر كنم دوره آخرالزمان شده باشد.شايد.
* نتايج هم آمد ، شديم دانشجوي دانشگاه تهران ، رشته ي دهن پركن روابط بين الملل ، خدا به دادمان برسد .اگر نمي شديم ناراحت بوديم و در دل خوشحال از سبكي بارمان ، و اينكه توانمان در حد داشتن مسئوليت هاي سنگين نيست ، اما حالا خوشحال و در دل مردد از آنچه كه بر دوشمان خواهد رفت.
* به آقا سعيد يا همون من تعجب دار هم تبريك مي گم ، ايشالا اگه سفير مفيري شد ، براي آبدارچي آنجا به ما نيم نگاهي داشته باشد.التماس دعا
یاایها النبی انا ارسلناک شاهداومبشراونذیرا و داعیا الی الله باذنه و سراجا منیرا(احزاب 45-46)
محمد رسول الله و الذین معه اشداء علی الکفار رحماء بینهم (فتح 29)
دو کلمه از استاد
غیر از تبشیر و انذار، یک عمل دیگر داریم که اسمش تنفیر است. تنفیر یعنی عمل فرار دادن. گاهی انسان می خواهد انذار کند ، انذار را با تنفیر اشتباه می کند. انذار آن وقت است که عمل سائق را انجام بدهد یعنی واقعا از پشت سر ، شخص را به سوی جلو براند. ولی عمل تنفیر یعنی کاری کردن که فرار کند. (سیری در سیره نبوی / 181)
افراطی گری در شناخت دشمن!
در منظومه ی شناخت های آدمی، امام شناسی و دشمن شناسی مهم اند و قابل توجه.دشمن شناسی اما پله ی دوم طی طریق است . بعد از شناخت امام، معاندین ایشان ، دشمن اند . و فرق است بین مخالفین و معاندین.
این امام است که چارچوب "دشمن بودن" را طرح ریزی می کند و هم اوست که مدل رفتاری نسبت به "دشمن" را می آموزاند. نه هرکه انتقاد کرد دشمن است و نه هرکه حتی آگاهانه اشتباهی کرد معاند است و قابل تکفیر. شیرین اما مدل رفتاری است. علی (ع) وقتی ابن عباس را بسوی طلحه و زبیر فرستاد، سفارش کرد که با طلحه دیدار مکن که چونان گاوی وحشی است ، بلکه با زبیر بنشین که نرم تر است. علی (ع) پس از باز پس گرفتن شریعه، آب را بر سپاهیان معاویه نبست. هم او بود که در همان صفین، بر عمروعاص عریان عورت، شمشیر نزد که آن را خلاف جوان مردی یافت. بعدترها هم چند هزار از خوارج را با تبلیغ – کار فرهنگی – بازگرداند و بر باقی مانده شمشیر نکشید مگر آن زمان که جنینی را بر سر نیزه کردند به جرم اینکه مادر حب علی (ع) دارد! و ...
این روزها از پس انتخابات و برپایی فتنه ها، دشمن شناسی گویا پله ی اول تحلیل شده و فارغ از امام شناسی ، خط و مرز شناخت دشمن ترسیم می گردد.البته برای جمعی محدود ولی رسانه دار! "فلانی و فلانی فقط از لحاظ فامیلی شبیه پدرشان هستند و الا هیچ نسبتی با اصولگرایی ندارند که هیچ، آتش بیار معرکه هم بوده اند و هستند" ، "از اولش هم مشخص بود این آدم مشکل اعتقادی داره و تابع ولایت فقیه نیست" و ... به چه دلیل؟! اعتراض به یک اتفاق و نحوه ی تعامل با یک عده ی خاص ! جدای از ارزشیابی آن اعتراض ها که صحیح است یا باطل، به چه حقی باید ایشان را در حد یک مغرض یا ساده لوح تنزل داد؟ به جرم اینکه منتقد کاندیدای ما بوده است؟!بر فرض موضع گیری اشتباهی هم داشته و خلاف حرف امام سخنی رانده.باید او را راند یا انذار داد و در چارچوب نظام ارشادش کرد؟ این روزها در بعضی جمع ها علی الظاهر هر که زشت ترین تهمت های مودبانه! را روانه ی هاشمی و موسوی وکروبی و بعضا مطهریین و افروغ و ... کند، نور چشم است و پرچم دار عرصه ی کیفیت بالای دشمن شناسی . جدای از اینکه حتی نمی تواند کمترین استدلال های منطقی (چه برسد به مستند بودن) برای ادعای خود بیاورد. چه عنایت عظمایی مبذول حضرت آیت الله جوادی آملی داشته است ذات اقدس اله، که حریم هایی برای ایشان در محضر جمعی از مذهبیون ساخته و الا ... . بعضی انگار به یقیین رسیده اند هر تحلیلی که کیهان و پرتو سخن براند، وحی منزل است، چه برسد به اخباری که می نویسند!
یکی داد سخن سر می داد که موسوی زمان شاه استاد دانشگاه بوده و اساتید باید برای تدریس از ساواک تائیدیه می گرفتند! دیگری با رندی پاسخ داده بود که چه ساده لوح و ضدانقلابی بوده این مطهری که در دانشکده الهیات ، کرسی داشته!
... و روحت شاد شریعتی!
زمانه ی شریعتی، سه نگاه بر وی حاکم بود : مریدی ، تکفیری ، مصلحی
مریدان افراطی که همه ی آثار را دربست می پذیرفتند و علی الظاهر قسمتی را هم بیشتر! عده ای از اینان بودند که در گروهک فرقان، جمله ی "اسلام فردا دیگر اسلام ملاها نخواهد بود" را با تفسیر خاص خود در اعلامیه می نگاشتند و ... اینان هیچ گاه با این طرز فکر در مسیر واقعی خط امام واقع نشدند.
تکفیری ها، اما از صنف روحانیت بودند. آیت الله از مشهد خرید و فروش کتب شریعتی را منع می کند و او را هم تکفیر. دیگری ناراحت ، مدرسه و رفقایش را ترک می کند که چرا با شریعتی اینگونه اند . بعدها جلسات چهارشنبه ایشان در نقد افکار شریعتی با تمام قوت برگزار می شود. یکی هم او را ساواکی می داند و ...
مصلحی ها را اما مسیری دگر است که منتقد شریعتی اند ولی مصلحانه . اینان نه اصول اساسی اسلام را با چند گاف شریعتی برباد رفته می دانند که مهر "ابطال" بر وی کوبند و نه او را قدیسی می پندارند که یکسره برچسب "تائید" را بر پیشانی اش بزنند. بهشتی و خامنه ای در پی اصلاح اند. اینان پیرو تبشیراند و انذار و دافعه را برابر با تنفیر نمی دانند. نقل است که بهشتی می رود در پی شریعتی که چرا بعضی سخن ها را گفته ای و می گویی که مشکل ساز است؟!پاسخ می شنود که مقصر ، شمائید! مگر از نفوذ من در میان جوانان مطلع نیستید؟ چرا مرا تنها می گذارید و ...
داستان این روزها ی پس از انتخابات، تکرار خفیف ماجرای شریعتی است. جالب اینکه جریان تکفیری ها، باز همان مدل فکری است ، با همان سبقه ی تاریخی و گاها با همان ادبیاتِ :"این ها مشکل اعتقادی دارند "
و باز هم " محمد رسول الله و الذین معه اشداء علی الکفار رحماء بینهم "
1- دیشب با دکتر جعفری که دکتری مکانیک داشت و استادم هم بود، صحبت کردم تا بیاید و از مکانیک جامدات بگوید. مسعود هم به دوستاش گفته بود . قرار این شد که ساعت 5:30 بیایند کتابخانه ی مسجد آل شیخ... آمدند. جلسه رسمی شد! بای بسم الله دکتر در حالی که عرق هایش را خشک می کرد ، رتبه ها را پرسید. یکی شان 110 بود . یکی 1000 یکی هم همین حدود! استاد که شاید از واسطه شدن من و مدل فضایی درس خواندم ، در خواب هم نمی دید با 3 تا دانش آموز ممتاز روبرو شده باشد، سکوت کرد و بعد چند ثانیه ریکاوری شد و شروع کرد یک ریز از جامدات گفتن. از درس هایش، آینده اش و البته تحصیلات تکمیلی اش. 110 ای انگار از الان خودش را توی تحصیلات تکمیلی و علی الخصوص دکتری می دید. سوال هاش بیشتر در مورد پژوهش گری و ضعف و قوت پژوهش گری مکانیکی! توی ایران بود. سوال آخرش را که پرسید، رسما 2 تا شاخ روی سرم احساس کردم!" ادامه تحصیل مکانیک توی خارج چطوریه؟ از نظر علمی می ارزه؟! " برای من که در عرصه ی پر فروغ مکانیک، هیچ وقت بیشتر از نوک دماغم را نمی دیدم - گاها همان را هم نه!- چه جالب بود این سوال غریب! 6:15 بود که جلسه تمام شد. دکتر و یکی از بچه ها رفتند. من ماندم و مسعود و 110 ای. انگار از قبل بهشان الهام شده بود که چه چیزی از من بپرسند و چه چیزی را نه. شروع کردند از تشکل های دانشگاه ها و وضعیت حجاب و خوابگاه و ... پرسیدن. منبرها برفتم و نعره ها بزدم ، لیک نشاط ها هم برفت! یکی از مشکلات مهم 110 ای این بود که چطور باید با دخترهای کلاس تعامل داشته باشد؟ اصلا باید داشته باشد؟ می گفت اگر سوال پرسیدند، چه کار کنم؟ به زمین نگاه کنم که مسخره ام می کنند، غیر این هم که دینم ... بچه ی مقیدی بود.
2- رتبه اش را که پرسیدم گفت 40 هزار. دوباره پرسیدم، اصغر 40 هزار یا 49 هزار؟! با خنده ی تلخی گفت 49 هزار و خورده ای. کارنامه اش را که دیدم 51 هزار و خورده ای بود! از علاقه اش پرسیدم که یهو مثل اینکه دقیقا بترکد! شروع کرد به فحش دادن به سنجش . بعد هم گفت :"اشتباه شده، اعتراض دارم. فلسفه رو 74 زدم، اومده 13 " خندم گرفت. گفتم :"آره ، یکی تو اعتراض داری یکی میرحسین!"
3- این روزها 4 لاخ ریش تازه سبز شده ی صورت مهدی بیشتر از هیکل تپلش به چشم می آید. حتی بیشتر از رتبه ی نجومی اش هم. دیشب آمد مسجد. با خنده تعریف می کرد که رفته پیش همین مشاورهای کاربلدِ پولکی! همان اول کار هرچی رشته که احتمال داشته را لیست کرده. می گفت به برگه که نگاه کردم ، یا قم بود یا مشهد!